کاشانه ام نابود شد شاید فراموشت کنم
آسان ز دستم داده ای باشد به این هم راضی ام
وقتی که اشکی رود شد شاید فراموشت کنم
هرگز زدستت این چنین سیلی به احساسم نخورد
باشد بزن بدتر بزن اما به دستانت قسم
وقتی که تارم پود شد شاید فراموشت کنم
بر همان عهد که با یاد و خیالت بستم ، یاد من هم نکنی باز به یادت هستم
نمیشـه دل به هرکس داد / نمیشـه از نفس افتاد
پرنده با پر بستـه ، نمیشه از قفس آزاد
نمیشه شب به شب خوابید ، فقط کابوس وحشت دید
نمیشه در سکوت خود ، صدای گریه رو نشنید
نمیشه غرق در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند
نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند
گلـوی ساز دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه
دوباره سر بده هق هق ، بذار دست صدا رو شه
نمیشه دل به هر کس داد / نمیشه دل به هر کس بست
نمیشه رفت و راهی شد ، رسید اما به یک بن بست
چه رسم ناهماهنگی ، همیشه رسم تقدیره
نمیشه بود و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره
از این ور اون ور شنیدم
داری عروس میشی گلم
مبارکت باشه ولی
آتیش گرفته این دلم
خیال می کردم بامنی
عشق منی مال منی
فکر نمی کردم یه روزی
راحت ازم دل بکنی
باور نمی کردم بخوای
راست راستی تنهام بزاری
آخه یه عمر همش بهم
گفته بودی دوسم داری
گفته بودی عاشقمی
به پای عشقم میشینی
می گفتی هرجا که باشی
خود تو با من می بینی
رفتی سراغ دشمنم
یه پست نامرد حسود
یکی که حتی بخدا
لنگه کفشمم نبود
به ذهنش هم نمی رسید
حتی نگاش کنی یه روز
آخ که چه دردی می کشم
ای دل بیچاره بسوز
با این همه ولی هنوز
عشقت برام مقدسه
همین که تو شاد باشی
و بخندی واسه من بسه
با اینکه میدونم برات
همدم و غمخوار نمیشه
آرزو می کنم دلت
یه لحظه غصه دار نشه
بااینکه میدونم یه روز
تو رو پشیمون میبینم
همیشه از خدا میخوام
چشماتو گریون نبینم
بااینکه از دوری تو
دلم داره می ترکه
ولی بخاطره تو هم
شده میگم مبارکه
تاج عروسی تو برات
خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من
پیش کسی نمی برم
هرکی بپرسه بش میگم
خودم ازش خواستم بره
میگم برای هر دومون
اینجوری خیلی بهتره
هيچکس استحقاق اشکهاي تورانداردو آنکه استحقاق آنها را داردهيچگاه باعث گريه تو نمي شود
زياد تقلا نکن. بهترين چيزهاهنگامي اتفاق مي افتد که غير منتظره هستند
نه طوطي باش كه گفته ديگران راتكرار كني و نه بلبل باش كهگفته خود را هدر دهي
عاقل آنچه را كه مي داند ، نمي گويد ؛ولي آنچه را كه مي گويد ، مي داند
آرام دل مرا بخوانید
بر مردم چشم من نشانید
آوازه ی عشق من شنیدید
اندازه ی حسن او بدانید
از دور در او نگاه کردن
انصاف دهید کی توانید؟
از دیده و جان و از دل و تن
این خدمت من بدو رسانید
ای خوبان او چه آفتابی است
در جمله شما به او چه مانید؟
عشق اندوه و حسرت است و خواری
عاشق مشوید٬ تا می توانید
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماسرو
زیر این طاق کبود، یکی بود، یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
![]()
مرغ عشق شاپرک و به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد![]()
![]()
داستان عاشقانهبعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.....
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی !
ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت...
به راستی ما کدامیم؟
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.....